هر روز كه مي گذرد
احساس مي كنم
چيزي از درونم كنده مي شود
چيزي از درونم گم مي شود
و هر روز تهي تر مي شوم
گاهي،
گه گاهي
چيزي از درونم مي جوشد
مي بالد، مي نوشد
اما آن هم دوامي ندارد
سرريز مي شود و از درون تهي
تنها،تنهاييست كه مي ماند
اين بهترين دوست
ريشه دوانده است در تمام رگ هايم
و زرد گشته است در سراسر وجودم
اين غمگين ترين دشمن
لالايي مي خواند براي من
تا شايد ، دوباره ظهور كند
دوباره خواب ببينم
روزي را كه كامل بودم
روزي را كه كودك بودم
و تنها نبودم
